شهر حالا خيلي بزرگ شده. بادگیرا كه سر هر خونه سبز بود آب رفتند و شدند يك كولر آبي _ ياد اون نسيم بادگيرا به خير!
كوچه پس کوچه های شهر رو كه مي ديدي، قشنگي هاشون خستگي راهت رو مي گرفت.
ديوارهاي کاه گلی شون رو اتوبان ها و بلوارها خوردن و آسفالت و قير بالا آوردن. بچه ناقص الخلقه بازارچه ها و گنبدها، آپارتمان هاي سيماني هستند كه دوره ات كردند. هر از چندي هم آدم هاي رنگ وارنگي با دوربين هاشون پيدا مي شدند و بچه ها هم كه از بغلشون رد مي شدن، سلامشون رو مي خوردن و مي گفتند: HELLO
در خونه ملک التجار به روي همه باز بود. از بغلش ده ها نفر مي خوردند و زندگي شون رو مي چرخوندند. خونه قشنگي بود.
اون پيرمرد آخرين نفريه كه مي شناسمش. اون هم منو خوب مي شناسه. هنوز هم كه منو مي بينه، ترس و احترام رو با هم تو چشاش مي بينم. امروز همون آدم هاي رنگ وارنگ اومدن اينجا. يكي شون منو ديد و داد زد: بچه ها اونجا رو.