تبليغاتX
علاء الدين - نگاهت می کنم من
     

      شهر حالا خيلي بزرگ شده. بادگیرا كه سر هر خونه سبز بود آب رفتند و شدند يك كولر آبي _ ياد اون نسيم بادگيرا به خير!

    كوچه پس کوچه های شهر رو كه مي ديدي، قشنگي هاشون خستگي راهت رو مي گرفت.

    ديوارهاي کاه گلی شون رو اتوبان ها و بلوارها خوردن و آسفالت و قير بالا آوردن. بچه ناقص الخلقه بازارچه ها و گنبدها، آپارتمان هاي سيماني هستند كه دوره ات كردند. هر از چندي هم آدم هاي رنگ وارنگي با دوربين هاشون پيدا مي شدند و بچه ها هم كه از بغلشون رد مي شدن، سلامشون رو مي خوردن و مي گفتند: HELLO

 در خونه ملک التجار به روي همه باز بود. از بغلش ده ها نفر مي خوردند و زندگي شون رو مي چرخوندند. خونه قشنگي بود. 

    هر وقت از اون طرفا رد مي شدم، يك سركي به اونجا مي كشيدم. حالا يك پارچه گنده روش كشيدن و يكي دم در نشسته و مي گه: هرچقدر پول بدي، آش مي خوري.

    هر وقت دلم مي گيره، مي يام بالاي دخمه. به اون پاببن نگاه مي كنم. صداي موتورها منو ياد مگس هايي مي اندازه كه وقتي مي اومدم اينجا، دوره ام مي كردند. حالا اين وزوز اون هاست كه آدم هاي رنگ و وارنگ رو دوره كرده.

    از بالاي دخمه پيرمردي رو مي بينم كه داره روي سنگ قبرا آب مي پاشه. حالا بايد يه هشتاد سالي داشته باشه. اون هم حالا مثل من تنهاست. روزهايي كه نه من تنها بودم، نه اون پيرمرد، کاروانسراهای اينجا پر رونق بود. وقتي مردم رو مي ديديم كه مي اومدن اين طرفا، نويد اينو به ما مي داد كه سور و ساتمون به راهه. اما از اون سور و سات فقط مفنگي هايي موندن كه زير خاك جنس شون رو چال مي كنند.

    اون پيرمرد آخرين نفريه كه مي شناسمش. اون هم منو خوب مي شناسه. هنوز هم كه منو مي بينه، ترس و احترام رو با هم تو چشاش مي بينم. امروز همون آدم هاي رنگ وارنگ اومدن اينجا. يكي شون منو ديد و داد زد: بچه ها اونجا رو. 

+ نوشته شده در  84/12/09ساعت 10:9  توسط بهزاد نثاري  |