تبليغاتX
علاء الدين - کوروش و من
 

     پیاده روی خيابان مثل هميشه شلوغ بود. مردم بدون توجهي به اطرافشان حركت مي كردند. توجه آقايان به خانم ها و خانم ها به آقايان بود، البته با كمي زيركي!

 با سيل جمعيت به جلو مي رفتم كه يك دفعه ديدم يك نفر كلاه بر سر، با لباسي عجيب و غريب با قدم هايي استوار، بدون اينكه به اطرافش نگاه كند، از روبه رو مي آمد. كمي نزديك تر شد. توي يك دستش چيزي شبيه عصا و توي آن يكي برگ نخلي بود. ريش نسبتاٌ بلندي داشت و موهاي مجعد و بلندش روي شانه اش ريخته بود. شناختمش. خود کورش بود.

    به طرفش رفتم و گفتم: آقا كورش سلام! نگاهي به من كرد و گفت درود بر شما. به دنبالش قدم هايم را تند كردم و گفتم: آقا مارو شناختي. مكثي كرد و گفت: چهره ات آشناست، اما شما را به ياد نداريم. گفتم آقا من علاء الدينم. يكي از ابروهايش را بالا انداخت و گفت اهورا مزدا نگاهدارت باشد. تو هماني كه هر سال به تخت جمشيد و پاسارگاد مي آيي و عكس مي گيري؟ با شعف زياد گفتم: آقا دمت گرم. عجب حافظه اي! تو اين جمعيت خوب ما رو شناختي. بي خود بهتون نمي گن كورش كبير. ذوق زده پرسيدم: تهران چي كار مي كنين؟ رو به من برگشت و گفت: من پيشتر چندين بار اينجا آمده ام. البته فقط تا ري. اما حالا شهر چندان بزرگ شده كه كشوري را مي ماند و در عوض كشور آنچنان كوچك كه شهري. اينجا چه مي كنم؟ شكايتي دارم و آمده ام تا داور را ببينم. با تعجب گفتم: آقا بدخواهتو من ... يه ندا بدي با برو بچز تيزي و اين حرفا. ايستاد و نگاهي به سرتا پايم انداخت و دوباره به راهش ادامه داد. دنبالش رفتم و گفتم: آقا به خدا، به همون حورا و مزدا، قمپز در نمي كنيم. همين پارسال يكي از رفقا اومد، گفت دو سه تا ژيگول گشنه گير دادن به زيدش. ما هم... حرفم را قطع كرد و گفت: چه، مگر ديوانه شده اي؟ شكايت من از آب بندي است كه خانه ام را پس از آتش اسكندر به آب خواهد كشيد. كمي فكر كردم: راست مي گي آقا؟ چند قدمي برداشتيم و بعد پرسيدم: حالا كجا مي رين؟ ايستاد و گفت: به خانه داوري. با تعجب پرسيدم: آخه همينطوري كه نمي شه رفت دادگاه. آقا اگه اجازه بدي، ما در ركابت باشيم. ما تو اين قضايا وارديم. از بس كلانتري و كميته و آگاهي و اين حرفا رفتيم، خودمون شديم يه پا وكيل و قاضي. از طرفي شما كه خيابونا رو بلت نيستين. كمي فكر كرد و گفت: باشد. اما آخرين سكه را براي آمدن از پاسارگاد به ترمينال داده ام و چيزي براي دستمزد تو در آستين ندارم. گفتم: اي بابا، چوب كاري مي كنين. ما چاكرتونيم. از شما به ما خيلي رسيده. ما هر سال مي يام از اون سنگ منگا عسك مي گيريم و ميرفوشيم. تا چن سال پيشم سنگا رو با تیشه تيكه تيكه مي كرديم و ميرفوختيم به اين خارجيا. اونام كه حاليشون نيست. هر قيمتي مي گفتيم، پول مي دادن. بعضي وقتام خودمونو راهنما جا مي زديم و دلار مي تيغيديم. بدبختا مي ترسيدن به در و ديوارا دست بكشن. مي گفتن خراب مي شه. بيچاره ها پيرن ديگه.

  1

    رسيديم سر چهار راه. اول رفتيم دادسرا. برگه شكايت گرفتيم. بعد كلانتري. نامه دادند. برديم دفتر سدسازي. بعد دبيرخونه. بعد دوباره دادسرا تا به عنوان شاكي بريم خدمت قاضي. جمعيت زيادي با پوشه و برگه از اين طرف به اون طرف مي رفتند. كورش رو كرد به من و گفت: چه شده؟ اين ازدحام براي چيست؟ گفتم: آقا تازه بيليتت برده. امروز خلوته. روزاي ديگه سگ صاحابشو نمي شناسه.

    ديگه از اون قيافه پر صلابتي كه فقط رو به رويش را نگاه مي كرد، خبري نبود. چشم هايش مرتب از اين طرف به آن طرف مي چرخيد. چند بار با آستين بلندش عرق پيشاني اش را پاك كرد. حياط اول پر بود از رفقايي كه با چندتايي شون سلام و عليكي كردم. يكيشون پرسيد:‌ اين يارو كيه؟ گفتم: كورش كبير. گفت: بابا اي ول. عجب شانسي داري. چرا يكي از اين كبير مبيرا، كلفت ملفتا به تور ما نمي خوره تا تلكه ش كنيم. تا آمدم چيزي بگويم، ‌ديدم كورش از من دور شده است. خودم را به او رساندم و گفتم: آقا ما بايد بريم اون يكي ساختمون. پرسيد: اين ها مگر كار و زندگي ندارند. گفتم آقا اتفاقاٌ اينا به خاطر كاراشون اينجان. شغل شريفشون كلاهبرداري، جعل اسناد و چك بي محله. در حياط دوم زن ها يك طرف و مردها در طرف ديگر ايستاده بودند. پرسيد: جرم اين ها چيست؟ گفتم: اون دخترا اوتو زدن و به جرم نامحرم بودن گرفتنشون. اونايي ام كه سنشون بالاتره، مرداشون با كمك زن همسايه، سر زناشونو كردن زير آب. اين زنام با كمك پسر همسايه سر شوهراشونو. حيرت زده به اطراف نگاه مي كرد. رفتيم تو حيات سوم. عده زيادي نشسته بودند كه تا وارد شديم، همه به احترام ايستادند و او با تعجب گفت: عجب! پس بالاخره كسي ما را شناخت. اين ها كه هستند؟ گفتم بيا بريم آقا. طرف اينا نرو كه دودمانت به باد مي ره. نيگا به اون عينكا و قلماشون نكن. وعض اينا از همه خرابتره.

    رفتيم شعبه اي كه قرار بود پرونده ما اونجا بررسي بشه. دو سه ساعتي منتظر شديم كه بالاخره صداي يك سرباز او را از خواب پراند:‌ كورش! كورش كبير كيه؟ رفتيم طرف اتاق قاضي. رفت داخل. چند دقيقه بعد بيرون آمد و پرسيدم: چي شد آقا؟ بعد مدتي كه گيج نگاهم كرد، گفت:‌ داور حق را به من داد. از جا پريدم و يك كف اساسي زدم. گفتم: اي ولا! بالاخره حق به حق دار رسيد. آقا ديدي بالاخره با همه اين جفاها آخر حقو به شما دادن. نگاهي به من كرد و حكم قاضي را نشانم داد. در حكم نوشته بود: "نظر به آنكه آبگيري سد مورد بحث، باعث غرق آثار فراملي زيادي خواهد شد، لذا متوليان ساخت سد محكومند به آقاي كورش، شهرت كبير يك دست لباس غواصي همراه با دو كپسول اضافه تهيه نموده و در اختيار ايشان قرار دهند."

    كورش روي نيمكتي نشسته بود. به طرفش آمدم و گفتم: آقا شرمنده. فقط روي بوفه جا بود. سفارشتونم به شاگرد راننده كرديم. شمام ناراحت نباشين. بعد چند وقت عادت مي كنين. چن سالي بگذره، رو درو ديواراتون مرجان در مياد. ماهي ياي رنگاوارنگ دورتون مي چرخه. تازه، كسي نمي ياد زير آب كلنگ بزنه. خدا رو چه ديدي؟ شايد يه روزي ما هم اومديم اون طرفا غواصي. به هر حال خوشحال شديم. سلام ما رو به همه برسونين.

+ نوشته شده در  85/03/15ساعت 10:15  توسط بهزاد نثاري  |