تبليغاتX
علاء الدين - چه با اخم، چه با عشق

    در بين راه، خيابان هايي سبز مي شوند كه مسيرشان را تغيير داده اند. امروز نوبت چپ است. سر چهارراه ها نوبت قرمز. به صندلي محل كارم سلام مي دهم و روزنامه را باز مي كنم. «گزارش نقض حقوق شهروندي»، امروز نوبت قاضي است. «مرحله چندم از نوبت تحويل سيم كارت.» مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد. امروز نوبت زوج كردن ماشين ها، فردا نوبت فرد كردن آدم ها. نگاهي به تقويم روي ميز مي اندازم. اول رمضان، «مراسم تحليف رييس جمهور منتخب»، وقت نخوردن غذاست. كنار زدن روزنامه را انتخاب مي كنم. ساعت ها زوج و فرد مي شوند با يك چشم به هم زدن. در راه برگشت، سر راهم به نانوايي مي روم. ديروز به صف طولاني سنگك. امروز به صف باريك لواش. به خانه رسيده ام و روي كاناپه دراز كشيده ام، چشم هايم را بسته ام، شايد از ترس از دست دادن شيريني روزهاي زوج. به روزهاي هفته فكر مي كنم و به روزي كه نه فرد است و نه زوج. در روياهايم روزهايي را مي بينم كه همه جمعه اند.

+ نوشته شده در  85/05/15ساعت 10:24  توسط بهزاد نثاري  |